نویسنده :
سارا رشیدی - ساعت ٧:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
همیشه تو اولین قصه هایی که بزرگترهابرای بچه ها میگن،بشتر صداهای قصه،مثل صدای حیوونا،صدای آب،...برای بچه ها جذاب تر از قصه است.وقتی نازنین به سنی رسید که خود قصه هم براش جذاب بود،اولین قصه ای که براش گفتم،قصه خودش بود:
یکی بود،یکی نبود...یه روزی یه مامان بابایی بودن که نی نی نداشتن.هی به خدا میگفتن خدایا میشه به ماهم یه نی نی قشنگ بدی.خدا هم که خیلی اونارو دوست داشت،یه نگاهی به دورو برش کرد و یکی از فرشته های قشنگش رو که داشت پرواز میکرد،صدا کرد و ازش خواست که بره و بچه مامان سارا و باباسعید بشه...برای همین وقتی نازنین زهرای کوچولوبه دنیا اومد،بارون میبارید،اما هوا ابری نبود،آخه فرشته ها داشتن گریه میکردن،چون یه فرشته ازشون کم شده بود...